هويزه قتلگاه 64 شهيد دانشجو

يادداشت

صفحه 06 ايزان ، شماره سريال 17037 ، تاريخ انتشار 870501

طلائيه و شهداي بي نام و نشانش

یادداشت
محمد جواد رنجبر
تاریخ انتشار : ۱۸/۰۴/۱۳۸۷ شماره سریال 17026

طلائيه و شهداي بي نام و نشانش

طلائيه خيلي شهيد دارد كه هنوز پيدا نشده اند؛ شايد خود بچه ها مي خواهند مانند بي بي زهراي مرضيه(س)، مزارشان بي نشان و نشانه بماند تا خود گواهي بر مظلوميت و غربتشان باشد.
عراق اعلام كرد كه بيش از ٨٠٠ هزار گلوله در اين جا روي سر بچه هاي ما ريخته است.
٢ ركعت نماز در آن گودالي كه هنوز بقاياي نفربر فرسوده اي از دوران جنگ برجاي مانده است، به ياد شهداي مظلوم طلائيه بر خاكش اقامه مي كنم.
چه صفايي دارد خواندن ٢ ركعت نماز روي خاك طلائيه.ادامه مسير مي دهم در مسيري كه سمت راستش با سيم خاردار مسدود شده است تا كسي از راه منحرف نشود!
جلوتر به ديدگاه شهيد بقايي مي رسم. اين جا خط صفر مرزي است. با حسرت به آن طرف مي نگرم.
نمي دانم از اين جا تا كربلاي معلا چه قدر راه است؛ اما بايد رفت.
حلقه اي از رحل هاي قرآن چيده شده است و زائراني، مشغول قرائت قرآن هستند، دقايقي مي نشينم و به ياد شهدا آياتي را تلاوت مي كنم.آرامش طلائيه غيرقابل توصيف است.
يك استاد دانشگاه ايراني مقيم آمريكا مي گفت: دختري خارجي وقتي وارد اين سرزمين شد، از آرامشي سخن گفت كه تاكنون آن را در هيچ جايي، احساس نكرده بود.
وقت تمام است و بايد حركت كرد.
تا مزار شهداي هويزه راهي نيست و هرچند محكوم به رفتيم اما دل هايمان در طلائيه جا مي گذاريم تا يادگاري باشد براي اين كه طلبيده شويم.
ان شاءا...پس از ٢ ساعت طي طريق، از دوردست گنبد و گلدسته هاي فيروزه رنگي در قاب چشمانمان نقش مي بندد.
اين جا يادمان و مزار شهداي هويزه است.
اين يادمان توسط جهادگران جهاد سازندگي وقت سال ٦٢ در ٢٥ كيلومتري شرق شهر هويزه و ٣٥ كيلومتري جنوب شهر سوسنگرد و در كنار قبور شهدا بنا شده است.
دشمن در آغاز جنگ با اشغال شمال شرق هويزه، عملا آن را محاصره كرد.
در ١٤ دي ماه ٥٩ جمعي از دانشجويان پيرو خط امام(ره) و مردم منطقه با توكل به خدا به صورت نيروي پياده به فرماندهي شهيد سيدحسين علم الهدي با پشتيباني تانك ها و توپخانه ارتش جمهوري اسلامي در عمليات نصر به درياي تانك ها و نفرات دشمن هجوم بردند و در ساعات اوليه، تكبيرگويان حدود ٨٠٠نفر را به اسارت درآوردند.
روز بعد از آن نيز پيشروي ادامه داشت و سپاه اسلام با هدف آزادسازي پادگان حميد به پيش تاخت.در ساعت ٤ بعدازظهر ١٦ دي ماه، دستور عقب نشيني از سوي بني صدر و بدون اطلاع به نيروهاي شهيد علم الهدي صادر شد و اصرار آن شهيد براي ادامه عمليات بي نتيجه ماند.ارتش متجاوز عراق با سازماندهي جديد به نيروهاي ايران حمله ور شد، ياران شهيد علم الهدي در محاصره ده ها تانك و هواپيما قرار گرفتند و با لب تشنه و مظلومانه به شهادت رسيدند تا حماسه هويزه در تاريخ ثبت شود.
ادامه دارد.../P6

اين جا حسينيه قمر بني هاشم (ع) است

 

یادداشت

محمد جواد رنجبر

تاریخ انتشار : 11/04/87 شماره سریال 17020

 

اين جا حسينيه قمر بني هاشم (ع) است

 اين جا حسينيه قمر بني هاشم (ع) است؛ نمي دانم چرا اين حسينيه را به اين نام نهاده اند؟

راوي مي گويد: بعد از جنگ در اين مكان مقري براي جست وجوي پيكر مطهر شهدا داير شد. بچه هاي تفحص، چند روز گشتند؛ اما هيچ چيز نيافتند. دلشان گرفت، گفتند مثل اين كه شهدا با ما قهر كرده اند و لياقت نداريم يادگاري از آن ها پيدا كنيم لايق نيستيم ولو با يك پلاك، دل مادر يك مفقودالاثر راشاد كنيم. خيلي نگران بودند تا يك نفر پيشنهاد داد به قمر بني هاشم (ع) متوسل شويم. روي همين خاك نشستند و متوسل شدند به دست هاي بريده علمدار سيدالشهدا(ع). بعد از توسل، خاك ها را به هم زدند و پيكر شهيدي را در زير خاك يافتند. آن را بيرون آوردند و چشمشان به نام شهيد افتاد؛ اسمش عباس بود، شهيد عباس اميري. يك نفر گفت شايد اتفاقي نام اين شهيد عباس است و بايد ديد نام شهيد دوم چيست.

دوباره به جست وجو ادامه دادند پيكر ديگري را از زير خاك بيرون آوردند. دست مصنوعي در كنار پيكر اين شهيد حاكي از آن بود كه او جانباز بوده و دستش را در عملياتي ديگر فدا كرده است. وقتي پيكرش از خاك بيرون آورده شد، اسم «ابوالفضل» بر لباسش درج شده بود.

ديگر يقين كرده بودند كه اين جا خيمه گاه قمربني هاشم(ع) است.

پس اسمش را گذاشتند مقر ابوالفضل العباس(ع). وارد اين حسينيه هشت ضلعي مي شوم، در مركز اين حسينيه داخل ضريحي چوبي كه نوري سبز از درون آن پرتو افشاني مي كند، هشت شهيد گمنام آرام گرفته اند. مزارشان را زيارت مي كنم و بيرون مي آيم.

دوباره قدم بر خاك مي گذارم و به راهم در طلائيه ادامه مي دهم. اين جا تا چشم كار مي كند خاك است و خاك. نه درختي هست و نه سبزه و سايه اي.

هرچه هست رايحه حضور است و عطر ياد شهيداني كه باعث آبروي زمين و زمان شده اند و مگر نه اين كه گفته اند شرف المكان بالمكين.

در مسيري گام مي نهم كه دو طرف آن را پرچم هاي قرمز و سبزي فراگرفته كه متبرك به نام ائمه اطهار(ع) است. سمت راست را آب دربرگرفته است، اين جا همان جايي است كه روزي تمام آن زير آب بوده و به اصطلاح به آن «حور» مي گفته اند .

دشمن به خاطر اين كه رزمندگان نتوانند از طريق آن حورها پيشروي كنند، از موانع خورشيدي و ... استفاده مي كرد. موانع خورشيدي ميلگردهايي به هم متصل شده است تا در بدن رزمندگان فرو رود و آنان قادر به ادامه راه نباشند؛ چه شهدايي كه در همين حورها به شهادت رسيده اند.

كمي جلوتر، به يك سه راهي مي رسم كه به سه راهي «شهادت» شهرت دارد و كنار آن گودال بزرگي واقع شده است.

راوي مي گويد: اين جا علقمه علمدار امام خميني (ره)، حاج حسين خرازي است.

اين جا همان معراجي است كه دست حسين خرازي، فرمانده پيروز لشكر ١٤ از تنش جدا شد. اين جا همان جايي است كه سر نازنين حاج ابراهيم همت، سردار خيبر از تنش جدا شد.

اين نقطه نوراني، سه راهي شهادت است. يعني آن قدر پيكر بچه ها روي هم ريخته بود كه رزمندگان ناچار شدند از روي پيكر بي جان آن ها عبور كنند و به همين دليل اسمش را سه راهي شهادت گذاشتند.

ادامه دارد... /P6

اين جا بوي بهشت مي دهد ...


یادداشت

محمد جواد رنجبر
تاريخ انتشار 28/03/87 شماره سريال 17008

اين جا بوي بهشت مي دهد ...
خدا توفيق داده بود و شهدا طلبيده بودند تا براي چندمين بار عازم سرزمين نور شوم.به همراه زائران كربلايي با ٥ دستگاه اتوبوس، مشهدالرضا(ع) را به مقصد مشهد شهدا ترك مي گوييم.
سفر بدون هيچ بدرقه اي آغاز مي شود و دل خوش به استقبال ارواح مقدس شهدا هستيم.پس از طي مسافتي به شهر مقدس قم مي رسيم تا نماز صبح را در آن جا اقامه كنيم؛ سلام رسان آقا امام رضا(ع) به خواهرش حضرت فاطمه معصومه(س) هستيم و بلافاصله پس از زيارت و اقامه نماز، دل را سوار بر مركب عشق مي كنيم تا زودتر به ديار نور فرود آيد.
در اولين ساعات بامداد روز بعد وارد اردوگاه ثامن الائمه مي شويم؛ اردوگاهي كه زماني پادگان رزمندگان دفاع مقدس بود و چه بسا شهدايي كه پس از آموزش، آن جا را به مقصد خط مقدم ترك مي كردند. تا اذان صبح فرصت زيادي نيست، پس بايد براي مناجات با خدا آماده شد.
كم كم وقت رفتن مي شود. امروز قرار است طلائيه، هويزه و دهلاويه را زيارت كنيم ... و باز هر كه دارد هوس كرب بلا بسم  الله .
طلائيه:
٤٥ كيلومتري كه از جاده اهواز به سمت خرمشهر مي آييم به سه راهي جفير مي رسيم. وارد جاده اي فرعي مي شويم كه ما را به سمت غرب تا نزديكي مرز ايران و عراق مي برد.
در نزديكي مرز، پاسگاه طلائيه واقع شده است. كل منطقه را تا شعاع چند كيلومتري، طلائيه مي نامند.
چه تلالؤ درخشاني دارد، رمل هاي طلائيه در زير چتر تابش خورشيد.
اين جا طلائيه است؛ همان طلائيه اي كه بعدها زمين آن به خاطر در آغوش كشيدن شهداي بسيار، واقعا طلائيه مي شود.
اين جا طلائيه است، همان منطقه اي كه در ٣١ شهريور ٥٩ يعني اولين روز جنگ تحميلي به راحتي به اشغال دشمن بعثي درمي آيد و اين اشغال گري تا پايان جنگ نيز ادامه يافت.
اين جا طلائيه است؛ همان محل مقدسي كه محمل انجام عمليات خيبر و بدر بود تا آن را از چنگ دشمن درآوردند.
عمليات خيبر با رمز يا رسول ا...(ص) سوم تا دوازدهم اسفند ٦٢ با هدف انهدام سپاه سوم عراق و تصرف جزاير مجنون و عبور از هور و تهديد بصره از سمت شمال صورت گرفت و عمليات بدر هم با رمز يا فاطمة الزهرا(س) از ٢٠ تا ٢٦ اسفند ٦٣ با هدف تسلط بر جاده العماره بصره و تهديد بصره از سمت شمال انجام شد؛ اما مواضع دشمن بعثي فرو نريخت.
نزديك تر كه مي شوي، گنبد طلايي رنگي چشمانت را نوازش مي دهد. از اتوبوس پياده مي شوم. يكي دو قدم كه بر زمين مي گذارم، احساس مي كنم كفش ها به پاهايم فشار مي آورد.
انگار گام هايم تاب راه رفتن روي اين خاك را ندارند. آن ها را از پا درمي آورم «فخلع نعليك» و راهم را ادامه مي دهم: اول از همه حس كنجكاوي عجيبي مرا به سمت آن گنبد طلايي مي كشاند.
ادامه دارد ....